زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... اندر حکایت شیطنتهای رادین پسری ...

1391/8/16 0:18
نویسنده : مامان رادين
267 بازدید
اشتراک گذاری

 

داستان شماره 1

بازم رفتی زیر میز صبحانه تا باهام قایم موشک بازی کنی؟؟؟؟

آخه پسری اونجا خطرناکه

مثلا مامان رومیزی گذاشتم تا توجهت به اون زیر جلب نشه ....مژه

 

داستان شماره 2 

تو آخرین ماه از اولین سال زندگیت خیلی بازیگوش شدی

وقتی میرم تو آشپزخونه تا شام بپزم دنبالم میای و نمی زاری به کارم برسم

میزارمت پیش بابایی تا به کارم برسم ، بهونه منو می گیری و از دست بابایی فرار می کنی و میای پیشم و دوباره روز از نو 

میام تو سالن تا وقتی پیش بابایی هستی منم ببینی ، اونوقت ببین چی

 می کنییییییییییییییییییییییی؟ 

 

البته من حال کردم که بزارم شما کثیف کاری بکنی

و وقتی سیب زمینی رنده شده رو می ریختی رو فرش من غش عش میخندیدم

و

شما هم سوء استفاده می کردی و بیشتر می ریختی

و وقتی بابایی دعوات کرد تعجب کردی که خنده مامان چیه و دعوای بابا چیه؟؟؟؟؟؟

و برای اینکه خودت رو لوس کنی اومدی پیشم و به رنده اشاره کردی و گفتی :"این چیه؟؟؟؟؟؟"

 

 داستان شماره 3

صبح روز بعد ، وقتی از خواب بیدار شدی

هنوز حال و هوای دیشب تو سرت بود

اول رفتی سراغ صندلی میز تلفن بیچاره

شوتش کردی پائین

و یکم غلش دادی و چرخوندیشی

بعد رفتی سراغ گلهای بیچاره تر و همه رو پخش کردی رو زمین

داستان شماره 4

و ایندفعه رفتی سر وفت کتاب آموزش بافنتی مامان و بلاخره پارش کردی و خیال هر دومونو راحت کردی 

 

 

و

این داستانها همچنان ادامه دارند ...................

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان کیان کوچولو
17 آبان 91 18:12
جونم خاله چه شیطونی هایی کردی همه چیو به هم ریختی...